جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )
67
سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )
روز هشتم آوريل 1474 م . [ 879 ه . ق . ] از شهرى كه چسن « 1 » خوانده مىشود و ازان اميرى از اتباع حسن بيگ است بيرون آمديم و به مسافت نصف روز راه از شهر ، در حالىكه سفير حسن بيگ نامبرده همراه من بود ، بر فراز تپهاى بلند كردها بر ما تاختند و سفير را با منشى من و دو تن ديگر كشتند . به من و بقيهء همراهانم آزار رساندند و همه چهارپايان ما را ، و هرچه يافتند بردند . من كه بر اسب سوار بودم بتنهايى گريختم ؛ از آن راه بيرون رفتم . كسانى كه از كردها آزار ديده بودند به دنبال من آمدند . چندان رفتيم تا سرانجام به خليفه « 2 » يعنى باصطلاح رئيس زوار پيوستيم ، و با او سفر خود را دنبال كرديم . پس از سه روز به وسطان « 3 » رسيديم كه شهرى است ويران و كمجمعيت ، زيرا بيش از 300 خانه ندارد . به مسافت دو روز راه از آنجا به شهرى رسيديم به نام خوى « 4 » كه آن نيز خراب است و داراى 400 خانه و مردمانش با صنايع دستى و كشاورزى بسر مىبرند . همچنان تا پايان كوههاى توروس پيش رانديم و در آنجا بر آن شدم كه از خليفه جدا شوم . پس ، يكى از همراهانش را به راهنمايى خود برگزيدم . بعد از سه روز سفر به نزديك شهر نامى تبريز « 5 » رسيدم ، در دشتى پهناور مىرانديم كه به چند تن تركمان برخورديم . همراه گروهى از كردها به سوى ما آمدند و پرسيدند كه كجا مىرويد . پاسخ دادم كه به نزد سلطان حسن بيگ مىروم با نامههايى كه به عنوان اوست . آنگاه يكى از ايشان خواست تا نامهها را به وى نشان دهم . چون از روى ادب گفتم كه اين شايسته نيست آنها را به دست او دهم مشت برافراشت و چنان ضربتى بر رويم نواخت كه تا چهار ماه بعد درد آن باقى بود . از اين گذشته ترجمانم را سخت زدند ، چنان كه مىتوانيد تصور كنيد ما را با حالى زار بر جاى گذاشتند . همينكه به تبريز رسيديم در كاروانسرا « 6 » فرود آمديم ، يعنى در جايى نظير آنچه ما « اين « 7 » »
--> ( 1 ) . Chesan ( 2 ) . در متن Califfo كه ظاهرا همان « خليفه » است . - م . ( 3 ) . مراد جزيرهء آقتمر است مركز جاثليقهاى ارمنى . دربارهء Vastan ر . ك . لسترنج ، جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى ، ص . 197 . - م . ( 4 ) . در متن چوى Choy و در حاشيه خوى . ( 5 ) . Thauris ( 6 ) . Canostra ( 7 ) . Inn